خدای گمشده من.

بازدید : 16683 نفر

khodai-gomshodeh-man 

جا نمازم را به سمتت بی وضو وا کرده ام
من خدای گمشـــده را تازه پیـــدا کرده ام

نویسنده : سید گنجی
تاریخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۵

مجموعه چند داستان کوتاه آموزنده

 

مجموعه چند داستان کوتاه آموزنده

اردوی مدرسه با اتوبوس :

مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند.

نویسنده : علی رضا
تاریخ : ۲۴ بهمن ۱۳۹۴

داستانک زیبای آینه

بازدید : 12681 نفر

داستانک زیبای آینه

داستانک زیبای آینه 

“مردی که درکوچه می رفت هنوز به صرافت نیافتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سال می گذرد که او به چهره ی خودش در آینه نگاه نکرده است . هم چنین دلیلی نمی دید به یاد بیاورد که زمانی درهمین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است . قطعا به یاد گم شدن شناسنامه اش هم نمی افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می باید شناسنامه خود را نو، تجدید کنند .

 

نویسنده : علی رضا
تاریخ : ۲۲ بهمن ۱۳۹۴

داستان جالب آدم بی تفاوت

بازدید : 13264 نفر

داستان جالب آدم بی تفاوت

داستان جالب آدم بی تفاوت

 وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:

«عجب!… شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.»

 

نویسنده : علی رضا
تاریخ : ۲۱ بهمن ۱۳۹۴

داستان های کوتاه مثنوی معنوی

 

داستان های کوتاه مثنوی معنوی

شیر بی‌سر و دم
در شهر قزوین مردم عادت داشتند که با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم کنند, یا نامی بنویسند، یا شکل انسان و حیوانی بکشند. کسانی که در این کار مهارت داشتند «دلاک» نامیده می‌شدند. دلاک , مرکب را با سوزن در زیر پوست بدن وارد می‌کرد و تصویری می‌کشید که همیشه روی تن می‌ماند.

 

نویسنده : علی رضا
تاریخ : ۱۶ بهمن ۱۳۹۴

چند داستان کوتاه جالب جدید

چند داستان کوتاه جالب جدید

جوجه ها سر سفره ناهار گفتند: آخرش کبدمون از کار می افته، چرا باید هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوریم و حتی یک بار هم یک ناهار درست و حسابی نداشته باشیم؟!، خروس سرش را پایین انداخت، در چشمان مرغ اشک جمع شد و به فکر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.
 
 

نویسنده : علی رضا
تاریخ : ۸ بهمن ۱۳۹۴

داستان کوتاه چهره خدا

بازدید : 9828 نفر

داستان کوتاه چهره خدا 

داستان کوتاه چهره خدا 

داستان کوتاه و زیبای چهره خدا عشق به خداوند در کودکی داستانی از قضاوت نادرست یک پدر و مادر برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب بروید … 

 

نویسنده : علی رضا
تاریخ : ۵ خرداد ۱۳۹۴

داستان عاشقانه

 

داستان عاشقانه یک توبه کار 

 

داستان کوتاه اما زیبا با آغازی عادی کمی تلخ اما پایانی کاملا تلخ یک زندگی روزمره  با خیال عشقت که دوس نداری فراموشش کنی اما زمان … جهان … اتفاقات با تو همراه نیستند … گریه …

 


 

نویسنده : علی رضا
تاریخ : ۳ خرداد ۱۳۹۴

داستان کوتاه بی وفایی

بازدید : 10805 نفر

داستان کوتاه بی وفایی

با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی. زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم. لیکن تنها به یک سوالم جواب بده. زن می‌پذیرد. “چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت: آری. زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
بقیه متن در ادامه مطلب 

نویسنده : هناس
تاریخ : ۳ مرداد ۱۳۹۲

داستان غم انگیز کودکی تنها

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا …
دخترک خودش رو جمع و جور کرد ،
سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید
و با صدای لرزان گفت : بله خانوم ؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد ،
بقیه متن در ادامه مطلب 

نویسنده : هناس
تاریخ : ۳۰ تیر ۱۳۹۲

هناس افتتاح شد !

بازدید : 117271 نفر

هناس افتتاح شد !

 

نگاه کن چه بی تابم

به چشمانم

به بغض مانده در گلویم

که چگونه از غم آخرین دیدارت راهی را به سمت چشم هایم جستجو میکند

بمان، تا ابد بمان در آخرین دیدار

سایت هناس راه اندازی شد . امیدوارم که لحظات خوبی رو در سایت به سر ببرید .

نویسنده : هناس
تاریخ : ۲۳ تیر ۱۳۹۲